ساکنان دريابعد از مدتي ديگرصداي امواج رانمي شنوند
وچه تلخ است قصه ي عادت...

کسی نیست..بیا زندگی را بدزدیم؛ آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم
ساکنان دريابعد از مدتي ديگرصداي امواج رانمي شنوند
وچه تلخ است قصه ي عادت...


وقتي تو نيستي نه هست هاي ماچونان که بايدند نه بايد ها
مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خورم
عمري است لبخند هاي لاغر خود را در دل ذخيره مي کنم
باشد براي روز مبادا
اما در صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد روزي شبيه ديروز روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد امروز نيز روز مبادا باشد !
* * *
وقتي تو نيستي نه هست هاي ماچونان که بايدند نه بايد ها
هر روز بی تو روز مباداست...
آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن
منو از این دلخوشی ها آرامشم جدا نکن
من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم
واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر می کشم
منو تو آغوشت بگیر ، آغوش تو مقدسه
بوسیدنت برای من تولد یک نفسه
چشمای مهربون تو منو به آتیش می کشه
نوازش دست های تو عادت ترکم نمیشه
فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بذار
به پای عشق من بمون هیچ کسو جای من نیار
مهر لباتو رو تنو روی لب کسی نزن
فقط به من بوسه بزن به روحو جسم و تن من
**************************************
![]() |
| آلبوم جدید شادمهر عقیلی به نام تقدیر
01 - تقدیر [192] [128] [64] [24] |
|
|
|
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
خدا وجود داشته باشد.
چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد. جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود. می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند. آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم. چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش بلند و اصلاح نکرده پیدا نمی شد. موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند. فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد...
|
سلام علیکم
من اومدم
بعد از چند روز که مشغول امتحانات بودم اومدم
ممنون از نظرهاتون
ترانه زندگی را باید خواند
چه با عشق جه با حزن
روزها خوش
به نام خدا

انسان در پنچ حالت شبیه به حیوان وحشی می شود
و در هر یک از حالات به صورتی عکس العمل نشان می دهد
۱- زمانی که در اوج شهوت است
۲-زمانی که در اوج اعصبانیت است
۳-زمانی که در اوج مستی است
۴- و زمانی که در اوج ترس است
۵-و در آخر هنگامی که واقعا عاشق یک نفر باشی
پس از خداوند منان می خواهیم
که ما را از این پنچ حالت رهایی دهد...
همیشه جاده ها بستر آماده عابر های عبورند
کافیست که تو میان رفتن ها
یکی را اراده کنی




وحید
دی ۸۷

مادامی که ابرک های سیاه ستاره پوش شب بودند
مهشید یاد تو در سینه ام می درخشید
و تو چه فانوس گونه هادی شب های تارم بودی.
وقتی ثانیه های همیشگی برای بطالت من تحفه ای نداشتند
وجود تو هدیه هر لحظه لحظه ام بود
آن گاه که مسافر مضمحل کوچه های سرد پاییز بودم
و خش خش زرد برگ های پریشان خزان زمزمه ممتد خاک بود
طنین همیشه دلآرام حنجره نرم تو مانوس گوش هایم بود.
هجران تو آنجا که اذهان حدوث آن را نمی پذیرفتند
طاقت مرا فرسایش داد.
اما باید پذیرفت که آدمی همیشه از پلی که دیگری ساخته
عبور نمی کند
گاهی انسان خویشتن را پلی خواهد ساخت برای عروج دیگری.
... و من پلی برای تو بودم تا رسیدن وجودت به روز های زلال.
و تو از تجربه تلخ و شاید شیرین همراهی من
برای روزهای آتی بهره می بری...
وحید ...... ۲۶ آذر
به سراغ من اگر می آیید
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدهایی است
که خبر می آرند از گل واشده دورترین بوته خاک
روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سرتپه معراج شقایق رفتند
پشت هیچستان چتر خواهش باز است
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می اید
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگرمی ایید
نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من
۲۴ آذر ۸۷
سلام
پاییز زیبا ترین فصل سال هم تموم شد تا زمستون بیاد

زندگي سيبي است که يايد چيد و رفت
زندگي تکرار پاييز است که بايد ديد و رفت
زندگي رودي است جاري هر که آمد
کوزه اي شادمان پر کرد و مشتي آب نوشيد و رفت
قاصدک، اين کولي خانه بدوش روزگار
کوچه گرديهاي خود را زندگي ناميد و رفت...
درون آينه ها در پي چه مي گردي؟
بيا ز سنگ بپرسيم
كه از حكايت فرجام ما چه مي داند؟
بيا ز سنگ بپرسيم
زان كه غير از سنگ
كسي حكايت فرجام را نمي داند
هميشه از همه نزديكتر به ما سنگ است
نگاه كن،
نگاه ها همه سنگ است و دلها همه سنگ
چه سنگ باراني!
گيرم گريختي همه عمر
كجا پناه بري؟
خانه ي خدا، سنگ است!
بيا ز سنگ بپرسيم
نه بي گمان، همه در زير سنگ مي پوسيم
و نامي از ما بر روي سنگ مي ماند!
درون آينه ها در پي چه مي گردي؟
_فريدون مشيري